چـهره خـوانـی به این مـعـنـا است که شما فـقــط با نگاه کردن به صورت اشخاص پی بـه خـصـوصـیات اخلاقی و شخصیتی او ببرید. چـهره خـوانـی توسـط مردم در اعصار مختلف انجام شده است. شـناخـتـن افراد تنها از روی خصوصـات ظـاهـری آنها مساله بسیار جالبی است. نـکات ظـریف و دقیـق و پیچیدگیهای بسیاری در علـم چـهـره خـوانـی وجـود دارد ولی ما در اینجا به بیان نکات اصلی تر و مهمتر آن بسنده می کنیم.
چهره خوانی چیست؟
بشر در طول قرون متمادی سعی نموده تا با پیوند زدن خصـیصـه هـای صـورت افـراد بـه ویژگیهای شخصیتی، متوجه افکار و درون دیگران شود. با گـذشـت سـالها علم چهره شناسی نیز گسترش یافته و به شاخه های مختلف تـقسـیم شـده است. بـرای مثـال "متوپوسکپی" علم پی بردن به سیرت و درون آدمی از روی خطوط روی پیشانی است.
"فرنولوژی" علم جمجمه خوانی و مطالعه طرز تشکیل جمجمه میباشد که به بنا نهادن شخصیت و امیال ذاتی و روانی افراد کمک می کند.
"فیزیـوگـنومی" یا عـلم چـهره شـنـاسی، موضوعی است که ما به آن خواهیم پرداخت. این علم به ما می آموزد که چگونه از روی چهره افراد پی به شخصیت آنها ببریم.
امروزه دانشمندان به چنین علومـی، "شـبـه علـوم" اطـلاق کرده و بـهای زیـادی بــه آن نمی دهند و هـمانند عـلومی مانـنـد "طالع بـینی" به آنها می نگرند: اثبات نشده ولی بیضرر. با این وجود هنوز بسیاری از مردم چهره خوانی را راهی مطمئن برای قضاوت در مورد افراد می دانند. چیزی که اهمیت دارد این اسـت کـه چـهره را بصورت کامل و دقیق مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و تا رسیدن به همه حقایق از قضاوتهـای شـتابزده اجتناب کنیم.
اکنون گذری می کنیم بر نکات بنیادین چهره خوانی و چگونگی تشخص شخصیت افراد:
شکل صورت
دراز و کشیده: افرادی که دارای چنین صورتی هستند عموما" دارای صـبر و تحمل زیاد بوده و توانایی حل مشکلات در آنها بیشتر است. جـذابـیـت و خوش ترکیب بودن افراد با چنین صورتی نشانگر این است که آنها معمولا کارهای خـود را نـیـمـه تمام رها نکرده و عادت به انجام امور بطور تمام و کمال دارند.
گرد: این شکل دلالت بر امیدواری زنده دلی و انرژی دارد. اینگونه افراد می تـوانند اتاقی دلگیر و ساکت را به بمبی از خنده و شادی تبدیل کنند.
پهن: اینگونه اشخاص بردبار و مهربان و معمولا افراد روشنفکری می باشند.
مربعی: طرفدار استقلال فردی و فردگرایی، سختـکوشـی بـرای دسـتـیـابی بـه آرزوها، زیرکی و فعال بودن از ویژگیهای این افراد محسوب می شود.
پیشانی
صاف: کسانیکه که دارای خطوط در پیشانی نیستـنـد، افـرادی اندیشمند و همیشه در حال تفکر می باشند و در تصمیم گیریها سریع و منطقی عمل می نمایند.
چروکیده: وجود خطوط در سطح پیشانی نشان می دهد که ایـنـگونه افراد به سرعت هیجان زده و احساساتی شده و سریع آشفته و پریشان حال می گردند.
چشم
رمانها، داستانها و اشعار بسیار زیادی در مورد چشم و ارتباط آن با خصوصیات روحی و روانی انسان نوشته شده است. چشمها هیچگاه دروغ نمی گویند؛آنها بیانگر احساس درونی و واقعی ما می باشند.
اضطراب: اگر مابین عنبیه و پـلک پـایینی هـر دو چشم مـقداری سفیدی وجود داشت، آن شخص انسانی مضطرب و نگران است.
تندخویی: اگر بالای عنبـیه بخشی سفید رنگ وجود داشت، علاوه بر استرس نشانگر تندخویی و پرخاشگری در فرد است.
روان پریشی: چنـانچه دور تا دور عنبیه را سفیدی فرا گرفته باشد، نشانگر عدم تعادل و پایداری روح و روان فرد خواهد بود.
شادی: وجـود خـطوط کـوچـک در خـارج از چـشمها حاکی از خنده رویی و شادبودن فرد می باشد.
ابرو
صاف: صافی و مستقیمی ابروها نشانگر اندیشه، تفکر و ایده گرایی فرد می باشد.
کمانی: افرادی که دارای ابروهای خمیده و کمانی هسـتند از حـکایـتـها و داسـتـانـهـای واقعی لذت می برند.
باریک: اینگونه افراد معمولا دارای اعتماد به نفس اندکی می باشند بخصوص اگر ابـروی آنها بجز باریکی، بالا و گرد نیز باشد.
پیوسته: پیوستگی ابروها نشانگر این است که فرد دائما" در حال تفکر و اندیشـه بـوده و ایده های جالبی در سر دارد.
پلک
کوچک: اگر فاصـله بـین بالای پلک و مژه کم باشد بیانگر اسـتقلال فرد می باشد و اینکه آن فرد حتی ممکن است بصورت ارادی خودش را به دیگران نزدیک نکند.
بزرگ: بزرگ بودن پلک دلالت بر وابستگی شدید فرد به دیگران دارد.
بینی
کوچک: گفته می شود اشـخاصی که بـیـنی کـوچـک دارنـد ذاتـا" افـرادی ضعیف و اغلب غیرقابل اتکا بوده و در تصمیم هایشان استوار و ثابت قدم نمی باشند.
بزرگ: بزرگی بینی نشانه ابتکار و عزم و اراده می باشد. یک شـخصـیت قـوی که اثرش را برجای خواهد گذاشت.
تیز: تیز بودن نوک بینی نشانگر این است که فرد خود را مقید به رعـایـت آداب و رسـوم ندانسته و با اطرافیانش به راحتی برخورد می کند. ایـنگونه افراد خـود را بـاور داشـتـه و بی باکانه و متهورانه خود را به دیگران نزدیک می کنند.
عقابی: خودخواهی، دودلی و حساس بودن از جمله ویژگیهای کسانی است که دارای چنین بینی می باشند.
گوش
کوچک: کوچکی گوش نشانه تزلزل و احساس نا امنـی در افـراد اسـت هر چند اینگونه افراد می دانند که چه می خواهد و معمولا" سخت کوش و کارکن هستند.
بزرگ و دراز: این قبیل افراد معمـولا انـعـطاف پـذیـر نـبـوده و به سـختی آرام و بی خیال میشوند.
پرمو: افرادی که دارای گوشهایی پرمو هـستند مـعـمـولا وسـواسـی و نـکـته بین بوده و وقت زیادی را برای چیزهای بی اهمیت تلف می کنند.
گونه
برجسته: برجسـتـگی گـونه نشـانگر قـدرت، انـرژی و اعـتماد بنفس است. کسانی که دارای گـونه بـرـسته می باشند تمایل بیشتری برای پذیرفتن اشتباهات دیگران دارند.
گود: علاوه بر جذابیت و زیبایی دلیلی بر خوش مشربی و سازگاری فرد می باشد.
چانه و فک
فک چهارگوش: افـراد با فـک چـهار گـوش و مـربعی انـسانهای تـسخیر ناپذیر و سرکش می باشند. آنها توانایی تبدیل رویاهایشان به واقعیت را دارند.
چانه های برآمده: اینگونه افراد، اشـخاصی خود ستـا بوده و تصـور میکنند هیچ چیزی جز خود آنها اهمیت ندارد و جز خودشان حرف کس دیگری را قبول نداشته و خود را عقل کل می دانند.
لب قلوه ای: لبهای قلوه ای علاوه بر زیباتر نمودن صورت،نشانه بخشش و گشاده دستی می باشد. معمولا اینگونه افراد تمایل دارند در مورد خودشان صحبت و گفتگو کنند.
نازک: نازک بودن لب بیانگر خویشتن گرایی ذاتی در اشخاص است.
لب بالایی نازک پایینی قلوه ای: نشانه این است که فردی متـقـاعد کنـنـده و مـجاب کننده می باشد.
مطلب آخر
چهره خوانی یک علم دقیق و ثابت شده نیست و حتی با گذراندن دروه های آموزشی دقیق و پیشرفته نیز نمی توان بطور قطع در مورد شخصیت و درون افراد صــحبت نمود. نتایج شما در سنجش شخصیت، بستگی به تعداد فاکتورهای مورد تحلیل قـرار گرفـته دارد ولی با بـیاد داشتن نکات ذکر شده می توانید قبل از صحبت کردن با افراد تا حدی متوجه شخصیت آنها شوید
یکی از نیرومندترین روش های مراقبه (مدی تیشن).
گوش کردن یک همکاری ژرف میان بدن و روح است . و از این رو به عنوان یکی از نیرومندترین روش های مراقبه (مدی تیشن) به کار برده میشود…..چون دو بینهایت مادی و معنوی را به هم وصل میکند.
هر گاه نشسته ایی، فقط گوش بده – به هر آنچه که می گذرد؛ برای نمونه در بازار به تمام سر و صدا، ترافیک، صدای قطار، هوا پیما – گوش بده بدون اینکه در ذهنت رد کنی که این ها سر و صدا ست. گوش بده گویی به موسیقی گوش میدهی، با دلبستگی، و ناگهان میبینی که کیفیت سر و صدا عوض میشود. دیگر آزارت نمیدهد، اذیتت نمیکند، بر عکس، تسکینت میدهد. اگر درست گوش داده بشود، حتا سر و صدای شلوغی بازار هم یک ملودی میشود.
بنا بر این نکته ی مهم چیزی که گوش میدهی نیست – نکته ی مهم گوش دادن است نه فقط شنیدن.
حتا اگه به چیزی گوش میدهی که هرگز فکر نکرده ای ارزش گوش کردن دارد، با ذوق به آن گوش بده – گویی به دستگاه زیبای موسیقی بتهوون گوش میدهی – و ناگهان میبینی که کیفیت آن را عوض کرده ای. زیبا میشود. و در حین شنیدن، (ego) اگو ناپدید می شود
کمبود خواب میتواند سلامت روان را تحت تأثیر قرار دهد و سبب بروز بسیاری از بیماریها از جمله افسردگی شود.
سلامت نیوز : شما صبحها چه طور از خواب بیدار میشوید: خسته و ناراحت، یا شاد و سرحال؟
به گفته دکتر جویس والزلبن، که تحقیقات مفصلی در خصوص اختلالات خواب داشته است، کمبود خواب میتواند سلامت روان را تحت تأثیر قرار دهد و سبب بروز بسیاری از بیماریها از جمله افسردگی شود. ایشان می گوید: "شما همانقدر که به برنامه غذایی سالم اهمیت میدهید، باید به وضع خوابتان هم رسیدگی کنید. فشار خون بالا، بیماریهای قلبی و دیابت نوع دو از جمله عوارض کم خوابی در افراد هستند. خواب کافی یعنی حداقل 7 تا 8 ساعت خوابیدن در شبانه روز که ممکن است این عدد نسبت به سیستم بدنی افراد مختلف، یکی دو ساعت متفاوت باشد."
حالا اگر شما نمیدانید که میزان ساعات خوابی که در شبانهروز دارید برای بدنتان کافی است یا نه، به این 5 نشانه کمبود خواب توجه کنید.
اگر 3 تا از 5 نشانه زیر را داشتید، نشان می دهد از کمخوابی رنج میبرید و در غیر این صورت، سلامت خوابتان مورد تایید است:
1- قدرت تصمیمگیری ندارید.
دکتر سین دروموند، فلوشیپ اختلالات خواب، میگوید: «وقتی مغز شما خسته باشد، قدرت تصمیمگیریتان در همه امور کم میشود. تصمیمگیریهای ساده در امور کوچک و پیش پا افتاده، برایتان سخت و تصمیمگیریهای بزرگ و مهم برایتان غیرممکن میگردد.»
سادهترین مثال این که وقتی صبح برای رفتن به محل کارتان سوار اتوبوس میشوید، نمیدانید که دوست دارید کنار پنجره بنشینید یا نه؟ آخر اتوبوس را ترجیح میدهید یا اول آن را؟ وقتی هم به اداره میرسید نمیدانید چایتان را با قند بنوشید یا با شکلات؟ و مشکلاتی از این قبیل.
اگر کمبود خواب داشته باشید و با ذهنی خسته به خرید بروید، بازنده به منزل برخواهید گشت؛ یعنی بعد از خرید اجناس، از آنها رضایت ندارید و وقتی خوب فکر میکنید، میبینید که میتوانستید جنس بهتر و با قیمت کمتری تهیه کنید.
2- همیشه گرسنه اید.
تحقیقات نشان میدهند که کم خوابی باعث افت قند خون و در نتیجه کاهش هورمون لپتین در بدن میشود. لپتین، هورمونی است که باعث برقراری تعادل در اشتهای افراد و سرکوب کردن اشتهای کاذب میشود. بنابراین هر چه قدر که میزان لپتین در بدن کمتر باشد، احساس گرسنگی سریعتر به سراغ فرد میآید و سرکوب کردن این احساس هم جز با خوردن، میسر نیست. نتیجه این پرخوریها هم چیزی نمیشود جز اضافه وزن و چاقی. بنابراین اگر فکر میکنید با خوردن سه وعده غذای اصلی و میان وعده سبک در روز باز هم انرژی لازم برای انجام دادن کارهایتان را ندارید و نیاز به غذای بیشتری برای کسب انرژی دارید، باید بدانید که به کمبود خواب مبتلا هستید.
دکتر لیزا شیوز، معتقد است که افراد کمخواب همیشه دنبال خوراکیهای شیرین یا خوراکیهای کربوهیدراتی مثل نان میگردند تا انرژی تحلیل رفته در اثر کمبود خوابشان را به وسیله آنها جبران کنند.
3- زیاد سرما میخورید.
کمبود خواب باعث تضعیف سیستم دفاعی بدن و افزایش خطر ابتلا به بیماریهای عفونی میشود. گروهی از محققان با تزریق ویروس سرماخوردگی به تعدادی فرد سالم، به این نتیجه رسیدند که احتمال ابتلا به سرماخوردگی در افرادی که کمتر از 7 ساعت در روز میخوابند، سه برابر بیشتر از سایرین است و این احتمال در افرادی که روزی 8 ساعت یا بیشتر میخوابند، بسیار کم است. همچنین اعلام کردند که تضعیف سیستم ایمنی بدن و خطر ابتلا به بیماریهای عفونی در افرادی که کمتر از 4 ساعت در روز میخوابند، بسیار بالاتر از افرادی است که بین 5/7 تا 5/8 ساعت، خواب در شبانهروز دارند.
4- اشکتان زود درمیآید.
آیا کوچک ترین اتفاق، اشکتان را درمیآورد و خودتان هم دیگر از دست گریه و زاریتان خسته شدهاید و به دنبال راه چاره میگردید؟ چارهتان تنها یک چیز است؛ شبها زودتر بخوابید!
بله، درست فهمیدید. تحقیقات نشان میدهند که کمبود خواب، سبب ضعف روحی افراد میشود و همین ضعف روحی است که فرد را وادار به گریه کردن در مواجهه با مسایل ساده و روزمره میکند. افراد کمخواب وقتی با مشکلی روبهرو میشوند، به جای حل کردن آن، اشک می ریزند و همیشه نیمه خالی لیوان را میبینند.
دکتر شیوز میگوید: «اگر شما کمبود خواب داشته باشید، ممکن است مثل آدمهای افسرده، مدام بغض گلویتان را فشار بدهد و وقت و بیوقت گریه به سراغتان بیاید.»
5- دست و پا چلفتی هستید.
صادقانه بگویید چند بار در روزهای اخیر لیوان چای از دستتان افتاده است؟ چند بار پایتان به لبه پلهها گیر کرده و با سر به زمین پرتاب شدهاید؟ یا چند بار سر ناهار یا شام ظرف غذا را روی میز برگرداندهاید؟ اگر بیشتر از دو بار در روز این اتفاقها برایتان پیش آمده است باید بدانید که مسبب اصلی، کمبود خواب است.
دکتر کلت کوشیدا معتقد است که کم خوابی باعث کاهش تمرکز افراد میشود و همین امر باعث می گردد تا کارهایشان را به نحو احسن انجام ندهند. بنابراین وی به همه افرادی که کارهای مهم و خطرناکی مثل تراشکاری، رانندگی، پزشکی یا کار با ماشینآلات سنگین را دارند، توصیه میکند که با داشتن خواب کافی، جان خود و دیگران را به خطر نیندازند
بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگ نیاکان و فردوسی بود تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک خیام و گروهی دیگر از نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود
مهمترین رکن اداره کشور در دوره ی سلجوقیان در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان دودمان سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند ( شبیه سلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر پیرامون خود دارای شناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان ........کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر ...............تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار ...............سزد گر جفا بیند از روزگار
ارد بزرگ :
روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت .
تعریف خوشبختی و شادی به معنی تحقق *فردگرایی نیز هست. البته خوب است که ما خود را بپذیریم ، اما ارزش قائل بودن برای یکدیگر نیز موجب احساس نزدیکی و مسوولیت بیشتر میان انسان ها می شود
ارد بزرگ می گوید :
شادی کجاست ؟ جای که همه ارزشمند هستند . پس بهتر است میان حقوق فردی و اجتماعی خود تعادل ایجاد نماییم تا بتوانیم با انجام مسوولیت هایمان در قبال دیگران احساس رضایت بیشتری کنیم. به عبارت دیگر باید بتوانیم «من» را تبدیل به «ما» کنیم
بر گرفته ازوبلاگ
654123.persianblog.ir
* شاید فردیت واژه ی رساتری باشد.
عشق چنان شیفتگی در نهان خود دارد که سخت ترین دلها نیز ، گاهی هوس شنا در آن را می کنند . ارد بزرگ
نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . ارد بزرگ
هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در
راه است . ارد بزرگ
کمک به همگان ، عشقی است که به برجستگان کمک می کند راه های سرفرازی را بیابند . ارد بزرگ
عشقی که آدمی را به گوشه نشینی وادار کند ارزشی ندارد عشق باید توان پرتاب انسان به سوی هدفهای راستین را داشته باشد . ارد بزرگ
معبد واقعی آزادی است
اشو
*
برگردان از راگو
عشق تنها در آزادی می ماند
از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش ؟
از نسیمی که پیام آور توست ؟
از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟
از خدائی که خودش می داند ؟
عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند
شاعر\: ؟
آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی
وقتی که ذهن بدست افکاری خطا مختل شده است، روی متضادها درنگ کن.
این روشی زیباست که برایتان بسیار سودمند خواهد بود.
برای نمونه، اگر خیلی احساس ناخشنودی داشته باشی، چه باید کرد؟
پاتانجلی می گوید که اگر احساس ناخشنودی داری، روی متضاد آن درنگ کن: روی خوشنودی: خوشنودی چیست؟
تعادلی بیاور. اگر ذهنت خشمگین است، مهر را واردش کن. درباره مهربانی فکر کن و بی درنگ، آن انرژی عوض می شود. زیرا این ها یکی هستند: متضاد همان انرژی است. هنگامیکه آن را وارد کنی، جذب می کند. خشم هست، روی مهربانی تعمق کن.
یک کار کن: یک تندیس بودا را نگه دارد، زیرا آن تندیس، خودحالت مهربانی است. هروقت خشمگین می شوی، به اتاقت برو، به آن بودا نگاه کن، همچون یک بودا بنشین و احساس مهربانی کن. ناگهان می بینی که تحولی در درونت رخ داد: خشم در حال تغیییرکردن است، آن هیجان ازبین رفته است، مهربانی برمی خیزد. و این انرژی متفاوتی نیست،
همان انرژی است، همان انرژی خشم است که کیفیت خودش را تغییر می دهد،
بالاتر می رود. هر چیز متضاد یک قطب است.
وقتی احساس نفرت داری، به عشق بیندیش.
وقتی خواهشی داری، به بی خواهشی desirelessness و به سکوتی که با آن خواهد آمد بیندیش. مورد هرچه که باشد، تو متضادش را وارد کن و تماشا کن که در درونت چه اتفاقی خواهد افتاد.
هنگامیکه قلق knack آن را دانستی، مرشد Master شده ای. اینک کلید را داری: هرلحظه خشم می تواند به مهر تبدیل شود، هرلحظه نفرت می تواند به عشق تبدیل شود، هرلحظه اندوه می تواند به شعف تبدیل شود.
رنج می تواند به سرور تبدیل شود، زیرا همان انرژی سرور را دارد، انرژی تفاوتی ندارد.
تنها باید بدانی چگونه به آن راه بدهی.
امتحانش کن.
اشو
*
ده فرمانی که اشو به شاگردانش داده اینها هستند .
اول: آزادی.
دوم: منحصربه فرد بودن هر انسان.
سوم: عشق.
چهارم: مراقبه.
پنجم: جدی نبودن.
ششم: بازیگوشی.
هفتم: خلاقیت.
هشتم: حساس بودن.
نهم: سپاسگزاری.
دهم: احساسی از رمزآلودگی.
این ده "غیرفرمان"، نگرش اساسی مرا نسبت به واقعیت،
نسبت به آزادی انسان از انواع بردگی های روحانی بیان می کنند
چشم بسته بپر !
اگر هنوز کنترل میکنید , بدانید که هر کنترلی مانع پیشرفت است . بدون کنترل باش . به امان خدا رهایش کن تا خدا شما را در پناه خود بگیرد . تا شما امرتان را به خدا واگذار و رها نکنید او شما را کنترل نخواهد کرد . اگر کنترل دست خودتان باشد او دور می ایستد . وقتی عنان همه چیز را رها کردید او فورا کنترل شما را به دست میگیرد . خدا یار کسانی است که عاجز و ناتوانند , و مثل بچه ها بی دست و پا هستند . آن وقت است که خدا تبدیل به مادر میشود . پس عاجز و ناتوان باش , بدون هیچ کنترلی , بدون هیچ کنترل کننده ای . و ان وقت متعجب خواهی شد : خدا همه چیز را در دست خود خواهد گرفت . ان وقت زندگی با شکوه میشود . آن وقت هر لحظه شور و نشاطی دارد که شخص حتی خیال ان را نمیتوانست بکند , چون قال تصور نیست . اما این اتفاق موقعی می افتد که شما از میانه برخیزید . وقتی , شما از میانه ناپدید میشوید که کنترل شما از میانه برخیزد.
تعالیم برتر :
ذهن انسانی بسیار زیرک و حیله گر است . سعی میکند مسوولیتها را به گردن دیگران بیندازد . میگویید : (( طبیعت باعث مشکلات راه است .)) این خود شما هستید که مشکل را درست کرده اید به طبیعت ربطی ندارد . عمل طبیعت همیشه ساده و اسان است . طبیعت یعنی طبیعی – یعنی بداهت – یعنی سهولت . در طبیعت هیچ چیز مشکلی نیست . فقط ادمی آنها را پیچیده میکند و از آنها مشکل و ناهمواری درست میکند .
دوستی میپرسید : (( آیا هدفی الهی در پشت همه چیز وجود ندارد که راه وصول را این همه سخت کرده ؟ ))
نه تنها مسئولیت ها را به گردن طبیعت میاندازید بلکه سعی میکنید خیلی مقدر و الهی هم به چشم بیاید – اناگر هدف الهی در پس ن وجود دارد و از همین است که رسیدن به هدف برای شما مشکل میشود – از همین است که مراقبه کردن برای شما دشوار میشود – از همین است که شعف این همه دور از دست به نظر می آید . نه ! شما هستید که برای هدف الهی موانع جور میکنید . به تعبیری هدف الهی وجود ندارد زیرا که هستی بی مقصد است , بازی است .
هدف یک مقوله بشری است : شما هدفدار هستید . اما هستی نمیتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش بی معنی است . هستی مواج است – با نیروهای ذاتی اش در جوشش و جریان است . هستی ضیافت است نه هدف . جشنی دائمی است . هستی به عناوین مختلف از خود لذت مبرد . هدفی در میان نیست . و هستی نگران این نیست که شما به کمال برسید یا نه . این نگرانی از آن شماست . اگر به کمال نرسید این شما هستید که رنج میبرید . هستی ککش هم نمیگزد از اینکه شما به مقصودتان نرسیدید وهستی شما را برای رسیدن به کمال مجبور نمیکند . با خودتان است .
هستی یعنی رهایی محض .اگر دلتان میخواهد رنج بکشید , بکشید . اگر دلتان میخواهد در شور و شعف سر کنید , سر کنید انتخابش با خودتان است . اما توقع زیادی است برای ذهن ما که تصور کند همه چیز به انخاب خودمان است زیرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهیم بود . آن وقت حالتان بد میشود . همیشه اسانترین کار این است که دیگری را مسئول رنجمان قلمداد کنیم .
اما یادتان باشد اگر کسی دیگری مسبب رنجهای شما باشد رهایی شما میسر نخواهد بود . ازادی در میان نخواهد بود . اما اگر مسبب رنجهایتان خودتان باشید آن وقت آزادی در دستهای شما خواهد بود , اقدامی صورت خواهید داد و عوضش خواهید کرد .
بگویمتان که خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستید . اگر در جهنم بسر میبرید انتخاب کرده اید که چنین باشد . و در لحظه ای که تصمیم بگیرید میتوانید از ان خارج شوید . هیچ کس مانعتان نخواهد شد . هیچ کس به شما نخواهد گفت : (( نرو بیرون )) دروازه ها به روی شما بسته نخواهد بود . در واقع دروازه ای وجود ندارد و هیچ مدعی العمومی هم پای در نایستاده . به تصمیم خودتان متکی است که بگذرید یا نگذرید . مسئولیت ها را به گردن چیزهای دیگر , چیزهایی نظیر طبیعت , خدا , سرنوشت و تقدیر نیندازید
-------------------------------------------------------
زوج ها همه باید به خاطر داشته باشند که پس از ازدواج ارباب دیگری نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.
هرگز نخواه که دیگری تغییر کند. در هر پیوندی تغییر را از خود آغاز کن.
هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست. اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی، آزمون مبارکی نخواهد بود، چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است.
عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می سازد. اگر دیگری را دوست می داری، اگر می خواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی. تلاش نکن با حضور خود بگونه ای او را کامل کنی. دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد
------------------------------------------------
من همگی شما را روحانی و الهی میدانم . شما نیز باید یاد بگیرید که بر هرکس و هر چیز چنین نگاهی داشته باشید . تنها در سطح است که انسا نها و موجودات دیگر روحانی به نظر نمی رسند . هرچه بیشتر به اعماق نفوذ کنیم , بیشتر به الوهیت هر چیزی پی خواهیم برد . شیطان تنها در سطح وجود دارد ولی در اعماق و ژرفا تنها خداوند وجود دارد و بس . باید به عمق تمرکز کنیم , زیرا اصل زندگی و حیات از عمق می اید .
فراموش کردن درون و توجه بیش از حد به سطح , علت تمامی مشکلات و نگرانی های بشر است . شروع زندگی درونی همانا شروع تغییر و تحول در انسان خواهد بود , زیرا به محض اینکه به درون می روید , سطح وجود و زندگی شما شروع به تغییر میکند . در صورت به درون رفتن , این سطح شروع به انعکاس نور , رنگ و موسیقی ای میکند که در درون وجود دارد
و مرگ یک تساوی بخش بزرگ است . وقتی بمیری تمام تمایزات رخت میبندد . هیتلر مرده مثل سگ مرده است – بدون هیچ تفاوتی
رؤیا جوشش نا خود اگاه است . سراسر روز امیالمان را سر کوب میکنیم و شب , وقتی خوابید , همه انچه سرکوب شده شروع به نمودار شدن میکند . علت رؤیای شما همین است . و اگر رؤیای شما کابوس آساست معنی اش صرفا این است که واقعا امیالتان را سرکوب کرده اید . سرکوبهای شما خطرناک است . چیزهای روانی را درون ناخوداگاه خود سرکوب میکنید ولی این چیزها هر چه درونی تر شوند مخرب تر میشوند . آدمهای ساده چندان رؤیا نمی بینند .
تنها بودن نه تنها راه تو است به سوی حقیقت ، راه همگان است. این تنها راه است .تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است نخست زندگی خودش برای خودش یک دلیل است لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی به راه خطا رفته ای می گویی وقتی ده سال پیش پدرم مرد تنها دلیل زنده بودنم را از دست دادم این رویکردی بسیار خطاست روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست .پدر هر کس دیر یا زود خواهد مرد پدر پدر تو باید مرده باشد و با این وجود پدرت زنده ماندتو برای خودت زنده نبوده ای همیشه به کسی نیاز داشته ای که دلیل زنده بودنت باشد آن دلیل در هر لحظه می تواند از بین برود پدر خواهد مرد ،مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هر چیزی غیر از خودت را دلیل زنده بودنت بسازی به خودت توهین کرده ای خودت را تحقیر کرده ای و از این تحقیر کردن پشتیبانی می شود شاید پدرت از آن حمایت می کرده است هر پدر و مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند این در خواستی عجیب است اگر بتواند برآورده شود آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند تو باید برای در خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدر خودش زندگی کند ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند و تا زمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی تو زندگیت را کشانده ای شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و برای خودش می مردتو نمی توانی برای پدرت بمیری پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی
گر والدین واقعاً در ک می کردند به فرزندانشان یاد می دادند که به آنها وابسته نباشند و هیچ نوع تعلق خاطر تثبیت شده نداشته باشند .تعلق تثبیت شده به پدر به مادر ....تمام تعلق خاطر های تثبیت شده متعلق به ذهن آسیب دیده است فقط آزاد بودن و تماما ً برای خود زندگی کردن نشانه سلامت رو حانی است
و آن وقت مرا ملاقات کردی و بار دیگر آن داستان کهنه را شروع کردی پدرت مرد و تو می باید هر روز تنها زندگی کنی آیا نمی توانستی یک دوست پیدا کنی نمی توانستی زنی را برای دوست داشتن بیابی نمی توانستی زندگی خودت را بسازی و آن را وقف موسیقی یا شعر یا نقاشی کنی پدر همیشه با نخواهد ماند آنوقت با دیدن من تو آن تعلق خاطر ثابت را به من منتقل کرده ای بدون اینکه حتی از من اجازه بگیری تو یک جای خالی داشته ای و فکر کردی که پدر یافته ای . انسان برای دیگری زندگی نمی کند حتی اگر کسی را دوست داری بخاط خودت دوست داری زیرا تو احساس شعف می کنی دیگری فقط یک بهانه است اگر از دوستی لذت می بری این لذت تو است دوستان فقط کمک می کنند تا اشتیاق خودت را ارضا کنی و آنوقت زندگی سالم است تنها انسان سالم از نظر روانی سالم می تواند وجود روحانی خویش را کشف کند انسان بیمار نمی تواند حرکت کند او بسیار زیاد در گیر خواسته های روانی خودش است که بر آورده نشده باقی خواهند ماند و مانند زخم بر جای خواند ماند و گر نه مرگ پدرت می توانست به تو کمک زیادی کند تا بار دیگر وابسته نشوی .
ولی تو ابتدا از هوشمندی خودت استفاده نکردی . این وابستگی به پدرت بود که تولید اندوه و رنج کرد . حالا پدرت رفته است نخستین گام انسان هوشمند باید این باشد که به کسی وابسته نشود انسان باید بیاموزد که تنها باشد این به آن معنی نیست که تو باید از دوستان و خوانواده و جامعه ببری .نه، هنر تنها بودن به معنی ترک دنیا نیست . بلکه به معنی آن است که تو به کسی وابسته نباشی از مردم لذت می بری عاشق مردم هستی همه چیز را با آنها قسمت می کنی اما قادر هستی به تنهایی زندگی کنی و با این وجود مسرور باشی این طریق مراقبه است .
تو باید هنر مراقبه را بیاموزی تمام این هنر از یک واقعت ساده تشکیل شده به سمت درون برو زیرا در آنجا جامعه وجود ندارد پدری وجود ندارد مادری وجود ندارد تو تنها هستی مطلقا ً تنها به درون حرکت کن و خودت را پیدا کن آن وقت تنهایی تو دستخوش یک دگرگونی می شود تنهایی تو به تنها بودن مبدل می گردد تنهایی بیمار گونه است. تنها بودن زیبا ست ، بسیار زیبا
من می خواهم مردم را بیشتر بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم . ولی به یاد داشته باش احساس تنهایی کردن تنها بودن نیست تفاوت بسیار ظریف است .ولی باید به طور روشن درک کرد وقتی احساس تنهایی می کنی دلت برای کسی تنگ می شود وقتی دلت برای پدرت تنگ شده باشد احساس تنهایی می کنی وقتی دلت برای کسی تنگ نشود بلکه خودت را یافته باشی ولی احساس تنهایی نخواهی کرد تنها بودن بسیار زیباست تمام قیدها و زنجیرها از بین رفته است تمام روابط ناپدید شده اند هیچ چیز روابط تو را آلوده نکرده است .بنابر این اگر از بودن در اینجا بیشتر بیشتر احساس تنهایی می کنی خوب است ولی می دانم که واژه ای نادرست به کار برده ای می خواستی بگویی بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم اگر احساس تنها بودن داشتی شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی . آن شعفی که فقط آزادی می تواند آن را بیاورد سروری که از درون هسته درونی خودت بر می خیزدو چون اینک خودت را شناخته ای می دانی که هیچ مرگی وجو دندارد پس نیازی به هیچ امنیت و حفاظتی نیست
خودت را در تنهایی خودت بشناس.
زمانی که بتوانی آنچه را که هست ؛همانطور که هست ببینی؛نه آنچنان که باید باشد؛تنها آن زمان بیدار شده ای
و در آنگاه هر جا که بروی بهشت است.
انسان معمولی و دانش زده؛در ناهوشیاری مطلق زندگی میکند.هیچ چیز او را شگفت زده نمیکند.او
تمام پاسخها را میداند.
تا زمانی که به ورای خویش نرسی ؛زندگی بی معنی خواهد بود
شکست لذت ببر (اوشو )
به امواج اقیانوس نگاه کنید.هرچه موجها بالاتر میروند،فرودی که بدنبال آن فرا میرسد،عمیق تر است.زمانی تو موجی،و زمان دیگر گودی خالی ای هستی که پس از آن فرا میرسد.از هردوی اینها لذت ببرـبه هیچ یک از آنها معتاد نشو.نگو دوست دارم همیشه در اوج باشم.این ممکن نیست.صرفا این واقعیت را ببین:این ممکن نیست.هرگز چنین چیزی رخ نداده و هر گز نخواهد داد.این به سادگی غیر ممکن است ـ جزو امور طبیعت نیست.پس باید چکار کرد؟
از اوج قله تا زمانی که ادامه دارد لذت ببرو وقتی نوبت دره فرا رسیدـ از دره لذت ببر.دره چه اشکالی دارد؟ پایین بودن چه اشکالی دارد؟ آن به معنی استراحت است.قله یعنی هیجان، و هیچ کس نمی تواند مدام در هیجان باشد. اگر این مطلب را در ذهنت نگه داری، واز قطره قطره که اینک تجربه می کنی لذت ببری،می توانی بدون هیچ تاسفی با آینده همان گونه که هست مواجه شوی.اما وسوسه نشو وسعی نکن به موفقیت چنگ بیندازی،یا آن را با پوششی از مواد دوام بپوشانی تا برای ابد ادامه پیدا کند.بزرگترین حکمتی که در رابطه با تمام پدیده ها در زندگیت باید به خاطر داشته باشی،چه دره چه قله ،این استاین نیز بگذرد
--تنها بودن نه تنها راه تو است به سوی حقیقت ، راه همگان است. این تنها راه است .تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است نخست زندگی خودش برای خودش یک دلیل است لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی به راه خطا رفته ای می گویی وقتی ده سال پیش پدرم مرد تنها دلیل زنده بودنم را از دست دادم این رویکردی بسیار خطاست روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست .پدر هر کس دیر یا زود خواهد مرد پدر پدر تو باید مرده باشد و با این وجود پدرت زنده ماندتو برای خودت زنده نبوده ای همیشه به کسی نیاز داشته ای که دلیل زنده بودنت باشد آن دلیل در هر لحظه می تواند از بین برود پدر خواهد مرد ،مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هر چیزی غیر از خودت را دلیل زنده بودنت بسازی به خودت توهین کرده ای خودت را تحقیر کرده ای و از این تحقیر کردن پشتیبانی می شود شاید پدرت از آن حمایت می کرده است هر پدر و مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند این در خواستی عجیب است اگر بتواند برآورده شود آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند تو باید برای در خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدر خودش زندگی کند ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند و تا زمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی تو زندگیت را کشانده ای شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و برای خودش می مردتو نمی توانی برای پدرت بمیری پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی
هیچ باش ، در هیچ بودن است که به کل می رسی ، اگر خود را کسی بپنداری ، راه را گم می کنی ، اگر خود را هیچ بپنداری به مقصد می رسی
غمگین هستی؟ پس برقص چرا که اندوه بسیار زیباست ، همچون گلی خاموش در نهادت شکوفا شده است . تو در واقع انرژی موجود در اندوه را دگرگون کرده ای . این کار یعنی کیمیا گری ، تبدیل فلزی پست به فلزی برتر همچون طلا
تنها زمانی می توانی به بعد برتر زندگی صعود کنی که بعد پست را پشت سر گذاشته باشی
به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاری ساز .
مراقبه تابعی است از شاد بودن ، مراقبه همچون سایه در تعقیب انسان شاد است . هر جا که می رود ، هر کاری که می کند ، در حال مراقبه و مکاشفه است . او به شدت متمرکز است .
شادمانی هنگامی روی می دهد که تو با زندگی ات هماهنگ هستی . چنان همساز که هر آنچه انجام می دهی مایه مسرت توست . بعد ناگاه پی می بری که مراقبه در تعقیب توست . اگر عاشق کاری باشی که می کنی ، اگر عاشق طریقه زندگی ات باشی ، آن وقت در حل مراقبه ای . آن وقت هیچ چیز حواست را پرت نخواهد کرد . وقتی چیزها حواس تو را پرت می کند ، این خود نشانه آن است که تو واقعاً به آن چیزها علاقمند نیستی .
هر فرد یک آزادی است یک آزادی ناشناخته.آزادی ای غیر قابل پیش بینی و غیر قابل انتظار. شخص
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد __ نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را __ خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند __ آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
"... این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند. نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی
هر فرد یک آزادی است یک آزادی ناشناخته.آزادی ای غیر قابل پیش بینی و غیر قابل انتظار. شخص باید در آگاهی و ادراک زندگی کند
باید در آگاهی و ادراک زندگی کند
ازدواج باید در مرتبه دوم باشد، پدیده ی اولیه باید عشق باشد؛ آنوقت می توانید باهم باشید. این باهم بودن، باید یک دوستی و یک مسئولیت باشد. وقتی که دو نفر عاشق یکدیگر باشند، مسئول هستند، از یکدیگر مراقبت می کنند. برای ایجاد چنین مسئولیت و مراقبتی به هیچ قانونی نیاز نیست؛ هیچ قانونی قادر به ایجاد آن نیست. در بالاترین حدّ، قانون می تواند ساختاری تشریفاتی بر شما تحمیل کند که عشق و دوستی شما را نابود خواهد کرد.
درعین حال، چون باید در یک جامعه زندگی کنید، می توانید ازدواج کنید، ولی ازدواج باید در مرتبه دوم بماند. ازدواج باید فقط به این دلیل باشد که شما یکدیگر را دوست دارید؛ ازدواج باید حاصل عشق شما باشد، نه برعکس. در گذشته چنین بوده که اول ازدواج می کردند و سپس می توانستند همدیگر را دوست داشته باشند.
این غیرممکن است: کسی نمی تواند عشق را اداره کند، هیچکس قدرت ندارد که عشق را خلق کند. عشق وقتی روی می دهد که اتفاق افتاده باشد.
می توانی دو نفر را کنار همدیگر قرار دهی. و این کاری است که در طول قرون انجام شده است. این دو نفر را به ازدواج هم می آورید. و وقتیکه دو نفر باهم باشند، شروع می کنند به دوست داشتن همدیگر. درست مانند خواهران که برادرانشان را دوست دارند و برادرانی که خواهرشان را دوست دارند. این یک ترتیبات تحمیلی است. و وقتیکه دو نفر باهم هستند،
نوعی از خوش آمدن و دوست داشتن پدید می آید و این دو نفر به هم متکّی می شوند و از همدیگر استفاده می کنند.
ولی عشق؟! این رابطه ای کاملاً متفاوت است.
اگر ازدواج اول بیاید، تقریباً غیرممکن است که عشق هرگز بتواند رخ دهد. درواقع، ازدواج را برای ممانعت از عشق ابداع کرده اند، زیرا عشق خطرناک است. عشق تو را به چنان اوج هایی از خوشی و سرور و شعف و شعر می برد که برای جامعه خطرناک است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندایی بالا بروند و چیزها را از آن ژرفاها و از آن بلندی ها ببینند. زیرا اگر فردی عشق را بشناسد، دیگر چیزهای دیگر هرگز او را ارضاء نخواهند کرد. آنوقت دیگر نمی توانی او را با یک حساب بانکی درشت راضی نگه داری، نه. حساب بانکی درشت کمکی نخواهد کرد، اینک او چیزی در مورد ثروت واقعی می داند.
اگر انسانی عشق را شناخته و آن بلندی های شعف انگیز را تجربه کرده باشد، قادر نخواهی بود که او را جذب بازی های سیاسی کنی. چه اهمیتی دارد؟! قادر نیستی او را به کارهای زشت غیرانسانی وادار کنی. او ترجیح می دهد که انسانی فقیر باقی بماند، ولی عشقش جاری باشد. زمانی که عشق را بکشی ــ و ازدواج تلاشی است برای کشتن عشق ــ وقتی که عشق را بکشی، آنگاه آن انرژی فرد که دیگر در عشق مصرف نمی شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره کشی شود.
می توانی از او یک سرباز بسازی، او سربازی خطرناک خواهد بود. او آماده است تا بکشد ــ هربهانه ای کافی است که او برای کشتن یا کشته شدن آماده شود. او لبریز از ناکامی ها و خشم هاست: می توانی او را به هرجهتِ جاه طلبانه ای سوق بدهی. او یک سیاست کار خواهد شد....
کسانی هستند که عشق را نشناخته اند. عشقی که ناکام مانده باشد، به طمعی عظیم تبدیل می شود: عشقِ ناکام مانده به خشونتی عظیم تبدیل می شود و تو را وارد دنیای جاه طلبی ها می کند. عشقِ ناکام مانده، بسیار ویرانگر است.
ولی جامعه به افراد ویرانگر نیاز دارد. به ارتش های بزرگ نیاز دارد؛ به ارتش هایی از سیاست بازها نیاز دارد، به لشگرهایی از منشی ها، کارمندان دفتری و غیره نیاز دارد. جامعه به افرادی نیاز دارد که بتوانند هرکاری را انجام دهند. زیرا آنان در زندگی، هیچ چیز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتی شاعرانه را در زندگی لمس نکرده اند؛ آنان می توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فکر کنند که همه ی زندگی همین است.
عشق خطرناک است.
من مایلم که عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجی صورت می گیرد، باید محصولی جانبی از عشق باشد و باید در مرتبه دوم قرار بگیرد.
اگر روزی عشق از بین رفت، برای ازبین بردن ازدواج هیچ مانعی نباید وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج کنند، هردو باید باهم توافق داشته باشند. ولی برای طلاق گرفتن، حتی اگر یک نفر بخواهد طلاق بگیرد، همین باید کافی باشد. برای طلاق نباید به توافق دو نفر نیاز باشد. هم اکنون، برای ازدواج هیچ مانعی وجود ندارد. هر دو احمقی می توانند به اداره ثبت بروند و ازدواج کنند! ولی برای طلاق هزار و یک مانع وجود دارد.
این رویکردی بسیار جنون آمیز است.
به نظر من، وقتی دو نفر بخواهند ازدواج کنند، انواع موانع باید ایجاد شود: باید به آنان گفته شود: "دوسال صبر کنید. دوسال باهم زندگی کنید و پس از دو سال، اگر بازهم مایل به ازدواج باهم بودید، برگردید."
مردم باید مجاز باشند باهم زندگی کنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببینند که آیا باهم جور هستند یا نه؟ آیا می توانند در زندگی باهم یک هماهنگی ایجاد کنند یا نه؟
ولی هرکسی می تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج کند و هیچکس برایشان مانعی ایجاد نمی کند. این مسخره است. و وقتی بخواهی که جدا شوی، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پلیس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و با طلاق مخالف.
من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بین مردم فقط باید یک رابطه دوستانه، یک مسئولیت و یک حمایت وجود داشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نباید اجازه داد که ازدواج امری آسان باشد. مردم باید فرصت بیابند تا یکدیگر را آزمایش کنند، در انواع موقعیت ها با هم زندگی کنند. ازدواج، فقط به دلایل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نباید مجاز باشد.
بگذار اوضاع خنک شود، بگذار اوضاع معمولی شود، بگذار تا ببینند چگونه با زندگی معمولی و مشکلات روزمرّه کنار می آیند و تنها در آن صورت باید مجاز باشند که با هم ازدواج کنند.
آن ازدواج نیز باید موقتی باشد. شاید باید هر دو سال یک بار بازگردند و آن را تمدید کنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پایان یافته است. مجوز ازدواج باید هردوسال تمدید شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هیچ مانعی نباید ایجاد شود
عشق تو را متعادل و متعالی میکند . یک ادم خود خواه هیچ وقت عاشق نمیشود , زیرا عشق نقش مساوی کننده دارد . فقط دو نیروی تساوی بخش وجود دارد : یکی عشق و دیگری مرگ . وقتی عاشق کسی هستی با او همترازی . و اگر واقعا عاشق باشی , در این لحظه با کل هستی همترازی . هیچ کس نه در جایگاهی برتر و نه پست تر قرار دارد . هر ادمی یگانه , متفاوت , ولی نه برتر و نه پست تر است .
وقتی که عاشقی , با هستی در یک تبادل و ارتباط عمیق قرار داری , همه چیز در یک سطح مساوی قراردارد , با ارزش مساوی .
و مرگ یک تساوی بخش بزرگ است . وقتی بمیری تمام تمایزات رخت میبندد . هیتلر مرده مثل سگ مرده است – بدون هیچ تفاوتی .
رؤیا جوشش نا خود اگاه است . سراسر روز امیالمان را سر کوب میکنیم و شب , وقتی خوابید , همه انچه سرکوب شده شروع به نمودار شدن میکند . علت رؤیای شما همین است . و اگر رؤیای شما کابوس آساست معنی اش صرفا این است که واقعا امیالتان را سرکوب کرده اید . سرکوبهای شما خطرناک است . چیزهای روانی را درون ناخوداگاه خود سرکوب میکنید ولی این چیزها هر چه درونی تر شوند مخرب تر میشوند . آدمهای ساده چندان رؤیا نمی بینند .
عشق هیچگاه به مقامی نمیرسد تا شما مدعی شوی که آن را میشناسی . عشق هرگز خردمند نمیشود , و این خرد اوست .همواره در حال اموختن است . و از انجا که راهبر هم خود در حال اموختن است پش اعمال قدرت وجود ندارد . ارتباط بین بالادست و زیر دست یا قدرت موردی پیدا نمیکند یا در واقع نباید موردی پیدا کند , چون عملا اموزش در یک فضای باز و ازاد اتفاق می افتد . کودک و نوجوان , برای پیشرفت نیاز به ازادی دارند , نیاز به فضای مستقل تا بتوانند خود را بشناسند . ترس از بالادست نه به کودک و نه به کس دیگری برای رشد کمک نمیکند .
نمیتوانیم عاشق سینه چاک کسی باشیم و فاقد عشق نسبت به دیگران . اما انسان قادر نیست پی به این حقیقت ساده و ابتدایی ببرد
من همگی شما را روحانی و الهی میدانم . شما نیز باید یاد بگیرید که بر هرکس و هر چیز چنین نگاهی داشته باشید . تنها در سطح است که انسا نها و موجودات دیگر روحانی به نظر نمی رسند . هرچه بیشتر به اعماق نفوذ کنیم , بیشتر به الوهیت هر چیزی پی خواهیم برد . شیطان تنها در سطح وجود دارد ولی در اعماق و ژرفا تنها خداوند وجود دارد و بس . باید به عمق تمرکز کنیم , زیرا اصل زندگی و حیات از عمق می اید .
فراموش کردن درون و توجه بیش از حد به سطح , علت تمامی مشکلات و نگرانی های بشر است . شروع زندگی درونی همانا شروع تغییر و تحول در انسان خواهد بود , زیرا به محض اینکه به درون می روید , سطح وجود و زندگی شما شروع به تغییر میکند . در صورت به درون رفتن , این سطح شروع به انعکاس نور , رنگ و موسیقی ای میکند که در درون وجود دارد
درس عشق را نمی توان در اسمان اموخت باید برروی زمین درس عشق را بیاموزیم و با عشق زندگی کنیم و بهایی هم برای ان بپردازیم تا لذت ان را هم تجربه نماییم
یکی ازاساسی ترین توهمات آدمی اینست که گمان میکند عشق را می شناسد به همین سبب از تجربه ی عشق عاجز است هرکسی می پندارد که می داند عشق چیست بنابراین نیازی به تجربه ی آن احساس نمی کند به همین دلیل عشق بادنیای ما قهرکرده است مابا عاشقانی روبروییم که از عشق تهی اند والدین تظاهر می کنند که فرزندانشان را دوست دارند شوهران تظاهر می کنند همسران تظاهر می کنند تظاهروتظاهر البته هیچ کس به عمد اینکاررا نمی کند بسیاری از آنها نمی دانند که چنین می کنند ایکاش از همان ابتدا آدمها می آموختند که عشق برترین هنر زندگی ست به جادو می ماند ومعجزه می کندایکاش می آموختند که عشق راباید کشف کرد بایدبرای کشف آن زحمت کشید بایدبه ژرفای آن رفت وشیوه ها ی آنرا آموخت عشق هنراست عشق ورزیدن مهارت نیست بلکه امکانی بالقوه در همگان است به همین سبب امید آن هست که روزی همگان به بلندای بلند عشق صعود کنند درواقع تنها درچنان روزیست که انسانیت حقیقی زاده میشود ما هنوز پیش از آن واقعه ی عظیم زندگی می کنیم آن واقعه ی بزرگ وبا شکوه هنوز رخ نداده است
شکست لذت ببر (اوشو
به امواج اقیانوس نگاه کنید.هرچه موجها بالاتر میروند،فرودی که بدنبال آن فرا میرسد،عمیق تر است.زمانی تو موجی،و زمان دیگر گودی خالی ای هستی که پس از آن فرا میرسد.از هردوی اینها لذت ببرـبه هیچ یک از آنها معتاد نشو.نگو دوست دارم همیشه در اوج باشم.این ممکن نیست.صرفا این واقعیت را ببین:این ممکن نیست.هرگز چنین چیزی رخ نداده و هر گز نخواهد داد.این به سادگی غیر ممکن است ـ جزو امور طبیعت نیست.پس باید چکار کرد؟
از اوج قله تا زمانی که ادامه دارد لذت ببرو وقتی نوبت دره فرا رسیدـ از دره لذت ببر.دره چه اشکالی دارد؟ پایین بودن چه اشکالی دارد؟ آن به معنی استراحت است.قله یعنی هیجان، و هیچ کس نمی تواند مدام در هیجان باشد. اگر این مطلب را در ذهنت نگه داری، واز قطره قطره که اینک تجربه می کنی لذت ببری،می توانی بدون هیچ تاسفی با آینده همان گونه که هست مواجه شوی.اما وسوسه نشو وسعی نکن به موفقیت چنگ بیندازی،یا آن را با پوششی از مواد دوام بپوشانی تا برای ابد ادامه پیدا کند.بزرگترین حکمتی که در رابطه با تمام پدیده ها در زندگیت باید به خاطر داشته باشی،چه دره چه قله ،این استاین نیز بگذرد
تنها بودن نه تنها راه تو است به سوی حقیقت ، راه همگان است. این تنها راه است .تمام رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است نخست زندگی خودش برای خودش یک دلیل است لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی به راه خطا رفته ای می گویی وقتی ده سال پیش پدرم مرد تنها دلیل زنده بودنم را از دست دادم این رویکردی بسیار خطاست روشی غلط برای نگاه کردن به چیزهاست .پدر هر کس دیر یا زود خواهد مرد پدر پدر تو باید مرده باشد و با این وجود پدرت زنده ماندتو برای خودت زنده نبوده ای همیشه به کسی نیاز داشته ای که دلیل زنده بودنت باشد آن دلیل در هر لحظه می تواند از بین برود پدر خواهد مرد ،مادر خواهد مرد، همسر می تواند با دیگری برود، تجارت می تواند ورشکسته شود. اگر تو هر چیزی غیر از خودت را دلیل زنده بودنت بسازی به خودت توهین کرده ای خودت را تحقیر کرده ای و از این تحقیر کردن پشتیبانی می شود شاید پدرت از آن حمایت می کرده است هر پدر و مادری می خواهد که فرزندانش برای او زندگی کنند این در خواستی عجیب است اگر بتواند برآورده شود آنوقت هیچکس نمی تواند در این دنیا زندگی کند تو باید برای در خودت زندگی کنی و پدرت باید برای پدر خودش زندگی کند ولی هیچکس نمی تواند برای خودش زندگی کند و تا زمانی که برای خودت زندگی نکنی نمی توانی هیچ خوشی و سروری پیدا کنی تو زندگیت را کشانده ای شرافت و حرمت به خویشتنت را از دست داده ای پدرت باید برای خودش زندگی می کرد و برای خودش می مردتو نمی توانی برای پدرت بمیری پس چگونه می توانی برای او زندگی کنی و این توهینی به پدرت نیست که تو باید برای خودت زندگی کنی
هیچ باش ، در هیچ بودن است که به کل می رسی ، اگر خود را کسی بپنداری ، راه را گم می کنی ، اگر خود را هیچ بپنداری به مقصد می رسی
غمگین هستی؟ پس برقص چرا که اندوه بسیار زیباست ، همچون گلی خاموش در نهادت شکوفا شده است . تو در واقع انرژی موجود در اندوه را دگرگون کرده ای . این کار یعنی کیمیا گری ، تبدیل فلزی پست به فلزی برتر همچون طلا
تنها زمانی می توانی به بعد برتر زندگی صعود کنی که بعد پست را پشت سر گذاشته باشی
به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
عشق مدار کسی است که از آینده نمی ترسد. کسی که از پیامد ها و نتایج واهمه ندارد.او در اینجا و حالا زندگی می کند.
نگران نتیجه نیست.نگرانی کار ذهن ترس مدار است.و فکر نکن بعدش چه می شود.تنها در اینجا باش و به تمامی عمل کن. حسابگری را کنار بگذار.شخص ترس مدار مدام در حال حسابگری – نقشه کشی- منظم کردن و محافظت است.تمام زندگی اش اینگونه از بین می رود
هیچکس دشمن شما نیست.
حتی اگر تصور می کنی کسی مقابل تو است آنقدر ها هم دشمنی ندارد چرا که درگیر کار خود است.چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.این موضوع باید قبل از برقراری ارتباط حقیقی درک شود.روی این موضوع مراقبه کن.هیچ جا مانعی ایجاد نکن.گذرگاهی همیشه باز و گشاده باش بدون هیچ دری در برابرت.
بخاطر بسپار:اگر به کسی اجازه دهی تا به عمق وجودت رسوخ کند دیگران هم چه مرد و چه زن این اجازه را به تو خواهند داد.چون وقتی به کسی اجازهء نفوذ می دهی در واقع اعتماد بوجود می آید.وقتی تو نترسی دیگران هم بی ترس می شوند.
شهامت بسویتان خواهد آمد.تنها با فرمولی ساده شروع کنید: هرگز ناشناخته را از دست نده.همیشه ناشناخته را برگزین و به پیش برو.حتی اگر به زحمت بیفتی ارزشش را دارد.همیشه سودمند است و شما به این صورت بالغ تر –صادق تر و هوشمند تر می شوید.
شخص با پذیرش ترس هایش بی ترس می شود با دیدن حقایق زندگی و تشخیص اینکه این ترس ها طبیعی هستند شخص آنها را می پذیرد.
عیسی مسیح (ع) می گوید:اگر زندگیت را حفظ کنی آن را از دست خواهی دادو اگر آن را از دست دهی حفظش خواهی نمود.
تنها راه بی ترسی پذیرفتن ترس است.آنگاه انرژی آزاد شده به آزادی تبدیل می شود. ولی اگر ترس را نکوهش کنید آنگاه سر بر می آورد.
به محض زایل شدن ترس –معصومیت حاضر می شود و این معصومیت خیر مطلق است- کل جوهر یک انسان مذهبی.معصومیت قدرت دارد.این معصومیت تنها معجزهء وجود است.با معصومیت هر چیزی امکان پذیر است.
ترس بیش از چند سانتی متر عمق ندارد.چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.
وقتی طبیعی باشی و بگذاری اتفاقات خود بخود روی دهند خداوند پشت و پناه تو خواهد بود.
اگر عاشق باشی خواهی دید که کل هستی دارای فردیت است بی جهت انرژیت را صرف کشدن و هل دادن عشق نکن
با دقت نگاه کن و با اشیاء ارتباط برقرار کن.از آنها کمک بگیر تا مقدار زیادی از انرژی حفظ گردد.
ترس چیزی جز بی عشقی نیست .عشق بورز و ترس را فراموش کن. اگر حقیقتا" عشق بورزی ترس ناپدید می شود.
با ترس نجنگید.در غیر اینصورت بیشتر و بیشتر می ترسید
و ترس تازه ای وارد و جودتان می شود. این- ترس از ترس است
که بسیار خطرناک است.اگر در زندگی می ترسی پس بیشتر
عشق بورز اما شهامت در عشق احتیاج به جسارت دارد.در عشق ماجراجو باش.بیشتر عشق بورز- بدون شرط عشق بورز چراکه هرچه بیشتر عاشق باشی کمتر می ترسی
کل بازی هستی چنان زیباست که تنها خنده میتواند پاسخ آن باشد.تنها خنده میتواند عبادت و شکر واقعی باشد
رخداد واقعی فقط برای افراد واقعی رخ میدهد.تکه کلام گورجیف این بود : (( در جستجوی واقعیت نباش-خودت واقعی شو!))چرا که واقعی فقط برای افراد واقعی اتفاق می افتد. برای افراد غیر واقعی فقط غیر واقعی رخ میدهد
هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم میگذارد-او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفا اینجا نیستی-بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی.در پس وجود تو منظوری نهفته است.کل هستی برآن است که کاری را از طریق تو به انجام برساند
نکته ای هست که باید درک شود: آزادی مسئولیت می آورد. لحظه ای که انتخاب می کنی که آزاد باشی، مسئول هریک از حرکاتت هستی؛ مسئول تمامی زندگیت هستی؛ مسئول رنج ها و شادکامی هایت هستی؛ مسئول این هستی که درخواب بمانی و یا که بیدار شوی.
آزادی در مسئولیت را می گشاید. ترس تمامی مسئولیت ها را می گیرد __ تو فقط یک برده هستی. مسئولیت در دست دیگری است، کسی که بر تو سلطه دارد. او خوراک تو را تامین می کند، پوشاک تو را تامین می کند و برایت سرپناهی فراهم می سازد __ نیازی نیست که تو نگران این ها باشی. اگر او برده بخواهد، مجبور است که تمام این چیزها را فراهم کند.
ترس نوعی امنیت است و در امان بودن __ کسی دیگر مسئولیت و بار مسئولیت را برعهده گرفته است __ و این است دلیلی که چرا میلیون ها انسان ترس را انتخاب کرده اند. ولی لحظه ای که ترس را انتخاب کنند، بسیاری چیزها را نیز از دست خواهند داد: نه تنها مسئولیت را __ خود روحشان را از کف می دهند. آنان دیگر خودشان نیستند. آنان تمامی امکان رشدکردن را ازدست می دهند __ آنان در دست های دیگری قرار دارند. اگر رشد تو برای آن دیگری منفعت داشته باشد، مجاز خواهد بود؛ ولی اگر رشد تو و هوشمندی تو سبب اختلال باشد، آنگاه ریشه هایت قطع خواهند شد.
"... این درست است که جهان هستی ترس و عشق به آزادی را با هم می آورد __ و من به شما گفته ام که این دو باهم نمی توانند وجود داشته باشند. نمی توانند.
جهان هستی به تو یک راه جایگزین نشان می دهد: که انتخاب کنی تا آزادی تو مختل نشود. می توانی ترس را انتخاب کنی و می توانی آزادی را انتخاب کنی. آزادی توسط طبیعت برتو تحمیل نشده است، و نه ترس بر تو تحمیل شده است. طبیعت به تو راه انتخاب می دهد. اینک گزینش خودت است و بستگی به هوشمندیت می توانی انتخاب کنی.
نمی توانی هردو را باهم انتخاب کنی __ وقتیکه می گویم نمی توانند با هم وجود داشته باشند، منظورم همین است. جهان هستی هردو را باهم در اختیار تو می گذارد، ولی تو باید یکی را انتخاب کنی
